
روزهایم آفتابی نیست کلیه نوشته های این وبلاگ اثر بنده است و از جایی کپی برداری نشده است... مرد میدان زمان حمله است از مرد میدانز نسل پر فتوح و پاک سلمانکه ما آن شیر مردان خداییمبه بالا وصل و از دنیا جداییمزدیم آن کافران اجنبی رازمین نگذاشتیم حرف نبی رابه اسرائیل خار چشمهاییمسری داریم و از رهبر سواییموگرنه قلب و روح انقلابیم سراپا گوش فرمان امامیماگر رهبر بخواهد قله ی قافزمینش را برایش میکنم صافتل آویو است اینک مقصد مانداریم از کسی ما هیچ پروامسلمانها به شوق و اتحادند که اسر...
ادامه مطلب
تموم زندگی خواستمبتونی عاشقم باشیواست هر کاری میکردمکه تو دقایقم باشینمیدونی چه شبهاییکه من از بی کسی مردمبیا عشقم بدون توغمو از پا در آوردممیگم لعنت به عشقی که تش تلخیهاحساسی که واسه من عذابه...
ادامه مطلب
دلم میخواد خدا یه شببشینه بالای سرمدست بذاره رو پیشونیمبپرسه حال و خبرمبهم بگه بنده ی منببین مراقب تو امغم نشینه کنج دلتببین که عاشق تو امشنیدم از دوری مننصف شبا زار زدیداد زدی روی خودتسر توی دیوار ...
ادامه مطلب
گر سیه رویِ دلم ، ماه ترین خواهم شدبا تو خوشبخت ترین مرد زمین خواهم شدتو که انگشتر دنیای پر از نور منیبهر انگشتر زیبات ، نگین خواهم شددانیال علی پناهی...
ادامه مطلب
تو چه میدانستیمن چه شبها مردمو چه غمها که فرو میخوردمتو چه میدانستییاس من تا به کجاستعمق درد من چیستو چه در دل غوغاستتو چه می فهمیدیو چه میپرسیدیاگر اندوه مرادر دلم میدیدیتو نمیدانستیزخم هایم باز اس...
ادامه مطلب
تو را از یاد می بردمخودم از یاد می رفتمپناهم عشق بود اما به دست باد می رفتمچنان صیدی به پای خودپی صیاد می رفتمچه شبهایی که در جادهکه با فریاد می رفتمجهان از بی کسی پر شدپی همزاد می رفتمشدم ...
ادامه مطلب
چه میشد با تو قدری شاد باشم ؟ز غمهای جهان آزاد باشم چه میشد دستهایت را بگیرم ؟برایم تب کنی بهرت بمیرم دانیال علی پناهی...
ادامه مطلب
کوچیک بودم ...تو یه باغ داشتم بازی میکردم ... یه باغ پر از درخت میوهفصل آلو قطره طلا بود و منم حسابی دوست داشتماین میوه رو .....میدونستم درختش کدومه ...رفتم پای درخت و به آلوها نگاه کردم البته...
ادامه مطلب
یک قدم مانده به مرگم ، فرجی شد فبها ورنه با تیغ تنم را به فنا بسپارم دانیال علی پناهی...
ادامه مطلب
خونۀ مادر بزرگه هزار تـا غُصـه دا...
ادامه مطلب
بـوی خـون مـیـدهـد اشعار من شـوریده مـا ز حـسـرت چـو بمیریم صـدایی نکنیم وحشت از غصه نداریم وفادار است او مـا ز غـم سـوخـتـگـانـیـم و ابـایـی نکنیـم چه سکوتیست که از نـعـره مـا میخیزد مـا ز لـب قـفل شکایت بـه خـدا وا نـکنیم جـان ما گر بستاند چـه خـیـالـی داریـم؟ تو گمان کردی از این خانه حیایی نکنیم؟ همچو صیدیم که در دست یکی صیادیم جـانـمـان گـیـر کـه مـا فـکر رهایی نکنیم در ره بندگی عـشـ...
ادامه مطلب