
خونۀ مادر بزرگه هزار تـا غُصـه دا...
ادامه مطلب
بـوی خـون مـیـدهـد اشعار من شـوریده مـا ز حـسـرت چـو بمیریم صـدایی نکنیم وحشت از غصه نداریم وفادار است او مـا ز غـم سـوخـتـگـانـیـم و ابـایـی نکنیـم چه سکوتیست که از نـعـره مـا میخیزد مـا ز لـب قـفل شکایت بـه خـدا وا نـکنیم جـان ما گر بستاند چـه خـیـالـی داریـم؟ تو گمان کردی از این خانه حیایی نکنیم؟ همچو صیدیم که در دست یکی صیادیم جـانـمـان گـیـر کـه مـا فـکر رهایی نکنیم در ره بندگی عـشـ...
ادامه مطلب