
یه روزی تو بهشت آسوده بودیم
سرای جاودانو دیده بودیم
غمی از ریشه ماها رو نمیزد
تبر یا تیشه ماها رو نمیزد
نبود هرگز برامون دل گرفتن
نبود این مرگ و این محفل گرفتن
تا آدم از درخت میوه ای خورد
که انگار آسمون اونجا ترک خورد
زمین شد تکیه گاه امن آدم
که تا امروز شد غرق از می غم
هزاران جنگ و ظلم و جور و بیداد
کی تا این حد بدی رو یاد ما داد؟
که ای کاش اون درختو میبریدن
یا حتی اونو آتیش میکشیدن
اگه ادم میدونست حال ما رو
غمای تا ابد بی انتها رو
دیگه هرگز از اون میوه نمیچید
فقط یک عیش کوتاهو نمیدید
به دور اون درخت دیوار میساخت
روی دیوار تیغ و خار میساخت
همه روزامونو تیره نمیکرد
غما رو بر بشر چیره نمیکرد
ماها امروز آواره نبودیم
دیگه مفلوک و بیچاره نبودیم
برای هر کدوم از ما یه خونه
یه قصری که نوکش تا آسمونه
نبود این خشکسالی، جنگ، قحطی
برامون بود هر نوع از درختی
دیگه طماع و رند و بد نبودیم
اسیر این شب ممتد نبودیم
دروغی رو لبی هرگز نمیگفت
نمیشد با فریب و حیله ها جفت
دیگه بازیچه ی مردم نبودیم
پی نون و پی گندم نبودیم
تا صدها سال با دلبر می گشتیم
با پرواز از مسیری بر می گشتیم
به جای این شراب گند دنیا
خدا میداد جامی از طهورا
به جای این کسالت های همگون
میومد توی دست و پای ما، جون
نبین اینجا فقط حسرت میخوردیم
با هر داغی ز هر دردی میمردیم
ما اونجا از غما آزاد بودیم
کنار هم همیشه شاد بودیم
دیگه چیزی ما رو اینجور نمیشکست
زمین با غصه ماها رو نمیبست
ماها درگیر داغ میل سیبیم
مریضیم و به دنبال طبیبیم
ماها حسرت کشای رو زمینیم
که رویاها رو تو مردن میبینیم
دیگه امیدی به دنیا نداریم
برای گریه کردن جا نداریم
چقدر از نامرادی زخم خوردیم
چقدر این استخون تو زخم بردیم
چقدر از داغ دل خون گریه کردیم
الهی که بریم و برنگردیم
امیدم اینه این دنیا تموم شه
که این پایانِ کلِ آرزوم شه
.
.
.
.
.
.
دانیال علی پناهی
نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 20:46 توسط دانیال علی پناهی|
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمی