
یه عمر تو خیالم به خدا تکیه کرده بودم ...اما وقتی برگشتم دیدم هیچکس پشتم نیست .....دانیال علی پناهی...
ادامه مطلب
تنها شدم ، تنها شدن هم عالمی دارداین سینه با یاد تو هر لحظه غمی داردروحم به پرواز آمده تا پشت بام خانه ی توچون خانه ی من بی تو هر دم ماتمی داردمن روزها را میشمارم تا بیایی تواما نمیدانم بدون من ک...
ادامه مطلب
در بیست سالگی ام وقتی از سر کار می آمدم سعی میکردم زودشام بخورم و نمازم را بخوانم و دراز بکشم و هنذفری را در گوشم بگذارم و بخوابم ...عاشق این بودم که برای خودم رویا ببافمدر بیست سالگی ام زنی کنا...
ادامه مطلب
دل فارغ ز شعورم به چه حالی امشب؟ امشب از اون شباست دانیال علی پناهی...
ادامه مطلب
سلام بچه ها راستش توی تلگرام یه چالش جدید گذاشتیم بین دوستان که خیلی جالب بود برام . قانونش این بود که شعر های اصیل فارسی رو تبدیل به شعر طنز کنیم . شعر منم اینه که امیدوارم خوشتون بیاد . خودمون که با دیدن شعرا از خنده روده درد گرفتیم شاهنامه فردوسی : بیژن و منیژه منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیده تنم آفتاب نبودم من هرگز در این تاب و تب نمالیدم هرگز به لب رُژ لب ندیدست چشمان من ...
ادامه مطلب
تو برو هر چه دلت خواست ز من بد بنویس مـیـگـذارم قـلـمـت نـقــش مــرا بــد بـکــنـد بارها خواستۀ قلـب مـرا رد کـردی میگذارم که دلت دست مرا رد بکند گفته بودند به رفتار من عادت کردی میروم تا به نبودم دلت عادت بـکـنـد کاش این عشق تبی بود وبایی چیزی تا به معشوقه دمی چند سرایت بکند گرچه تلخ است...
ادامه مطلب
سلام بچه ها راستش توی تلگرام یه چالش جدید گذاشتیم بین دوستان که خیلی جالب بود برام . قانونش این بود که شعر های اصیل فارسی رو تبدیل به شعر طنز کنیم . شعر منم اینه که امیدوارم خوشتون بیاد . خودمون که با دیدن شعرا از خنده روده درد گرفتیم شاهنامه فردوسی : بیژن و منیژه منیژه منم دخت افراسی...
ادامه مطلب
خـدایـا سـخـت گـرداندی در این عـالـم حـیـاتـم را کـه روزی چــنــد مــیــدیــدم ، تـقـلای مـمـاتـم را گشودی درب رحمـت را ولی بـر روی مـا بستی در ایــن تـومــار اعـمـالـم ، فـقـط دیـدی گناهـم را چـقـدر از بـاب حـاجـاتـم بـه درگاهت دعـا کـردم صـبـوری در اجـابـت هـا ، عجولی هـر عذابم را چه تسبیحی که از نامت ، هزاران دور چرخاندم بـه قـدری نـام تـو بـردم ، کـه یـادم رفـت نـامم را هـزاران نامه بنوشتم ، به شرح حـال و اوص...
ادامه مطلب
سیبی که دادی خوردم و از عـــرش آویـــزان شــــدم بـا بـرگ پـوشـاندی مـرا پــایــیــز شــد عـریـان شــدم من همچو فرزندان خـود قـــــربـــانـی نــســوان شــدم حــــوّای زیــبــا دیــدم و مــحــو رخ جــانــان شــــدم چـون زن نـبـودم غیر او بــر عـشـق او زنـدان شـــدم شــوق خـیـانـت داشــتــم لــیــک از وفــاداران شـــدم گـشـتـم مطیع حـرف زن رســوای رســـوایــان شـــدم یک سیب خوردم عاقبت از عــمــق جان ویران شــدم ...
ادامه مطلب