
خدا میخواست در این عشق
من شرمنده ات باشم
اگر چه برد بود عشقت
ولی بازنده ات باشم
برایم لقمه ای دیگر
در اوج آستینش بود
ندای هاتفی در من
به وحی دلنشینش بود
که از این عشق خود بگذر
برایت عشق دیگر هست
برای گریه های تو
به دلسوزی چو مادر هست
برای خواب شبهایت
فقط او قصه میگوید
ره دل دادگی بر تو
فقط او با تو میپوید
به داد و نعره ای گفتم
فقط این عشق میخواهم
از این بهتر نمی بینم
از او بهتر نمیخواهم
فقط با او دلم گرم است
من با او فقط شادم
اگر عالم شود حووا
منم با او فقط آدم
در آن لحظه تو در فردوس
در خواب خوشی بودی
ره روز ازل را هم
درون خواب پیمودی
تو با عشقت سفرهایی
به روز اولین کردی
که خاکم را گرفتی و
درون کیسه ات کردی
چنین با ارزش و ماهی
که عشقت عین پاکی بود
برایم مثل تو کی هست
برایت مثل من کی بود
من آنقدر از تو خوشبختم
که جسمم با تو می میرد
نفس های مرا گاهی
غم عشق تو می گیرد
خدا این دید و بعد از آن
تو را در دامنم انداخت
برایت سخت جنگیدم
که مهرت بر دلم انداخت
به صبرم حضرت ایوب
در آشفته حالی بود
نمیدانی چه رنجی بود
نمیدانی چه حالی بود
فقط این را بدان عشقم
که من با عشق تو شادم
خدا را شکر میگویم
که از غیر تو آزادم
.
.
.
.
.
.
.
دانیال علی پناهی

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:27 توسط دانیال علی پناهی|
برچسب:
نویسنده: یاسین کاظمی