خرید بک لینک

فکر کردم تو همانی ، که طبیب دل مایی

تو خودت مرحم دردی و خودت اصل دوایی

ولی هرگز نشد آنی ، که ز تو در سر من بود

خودت قاتل عشقی و خودت قاتل مایی

دل ما را تو به سر حد نبودن برسانی

هر چه خاک است به خونم بکشانی

هر چه کردند نصیحت همه نشنیده گرفتم

ولی آخر شد همانی ، که شنیدیم و تو دانی

من به دیواره ی سلول ، نوشتم ز تو نامی

که پس از روز رهایی ، ز تو گیرم می و جامی

تو مرا راه ندادی به بهشتی که تو داری

و ندانستی از این بعد برایم تو خدامی

من سرم گرم خودم بود ، نه عشقی و نه اشکی

تو که آمدی بپوشی ، به دلم جامه ی مشکی

من عزادار تو گشتم که چرا راه نیایی

تو برایم ز فراق و غم دوریت نوشتی

آه سوگند به جان من و تنهایی قلبم

دگر از غیر بریدم که نماند به دلم غم

من که در خویش شکستم که بدون تو بسازم

من گذشتم ز تو و بعد گذشتم ز خودم هم

دانیال علی پناهی

رباعی

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 13:19

صفحه بندی